تبليغاتX
شبگرد تنها

شبگرد تنها

حرفهایی از جنس دل

غزل دلتنگی

 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

 

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند، غرورم 

 

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

 

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو "قاف" قرار من و من "عین" عبورم

 

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم ...

 

                                                      "  قیصر امین پور "

 

" شهادت امام جعفر صادق رییس مذهب شیعه تسلیت باد "

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط گمنام  | 

 

 

باران ...

 

 

در کودکی های دیروز :

 

"آن مرد در باران آمد"

 

در جوانی های امروز :

 

باران هم نیامد

 

و دل یخ زد در این سرمای بی باران

 

در این ساعات بی پایان ...

 

شکستم در خودم تنها

 

در انبوهی از این " من ها "

 

 چقدر اینجا غریبم من

 

چه بی تو بی شکیبم من

 

نباشی زندگی سخت است

 

میان درد و غم غرق است

 

در این دوران کجایی تو؟

 

چرا از ما جدایی تو؟

 

مگر ماهی به دریا نیست ؟

 

منم ماهی و دریا نیست

 

چقدر بی تو نفس آخر ؟

 

چقدر در این قفس آخر ؟

 

بیا ما را تو باران باش

 

کویریم و تو دریا باش

 

دلم تنگ است یاران

 

بیا ای مرد باران ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 شهریور1390ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط گمنام  | 

 

 

من اگر خوب ، اگر بد ، اگر محزونم

اگر هر شب ز غم دوری تو می مویم

به خدا دست خودم نیست که اشکم جاریست

جز تو آیا غم دل به کس توانم گویم ... ؟

+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1390ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط گمنام  | 

 

...

بغض و اشک و آه و سکوت

باز من و یاد کسی که دوباره نبود

حسرت یک بار گرفتن دست هایش

نام حسرتم را گذاشتم :  " انتظار کبود "

دلم گرفته از این شب های خسته و سرد

من ماندم و افسوس " کاش پیشم بود "

سال ها تنهایی و حس دلتنگی

از این عمر بی حاصل من چه سود ؟

هنوز هم منتظر آمدنش هستم

و دوباره بغض و اشک و آه و سکوت ...

+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1390ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط گمنام  | 

سلام ...

 

سلام به دوستای مهربونم که با وجود غیبت های طولانی مدت من بازم  

فراموشم نکردن

خوب هستین؟

مدتی به نت دسترسی نداشتم . گفتم که فکر نکنید

 فراموشتون کردم

یا حق

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1390ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط گمنام  | 

 

سلام دوستای گلم

امیدوارم که حالتون خوب باشه

سال جدید رو به همتون تبریک میگم ، انشاالله که امسال بهترین سال زندگیتون باشه

بابت تاخیرم واقعا معذرت می خوام آخه می دونین چیه ؟

پدربزرگم فوت کرد ، همون که گفته بودم واسش دعا کنید

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط گمنام  | 

 

قصه ی دلتنگی من ...

 

یکی بود یکی نبود

تو بودی و من نبودم ، تو آفریدی و من آفریده شدم

جمعمان جمع بود : تو ، من ، فرشته ها و عشق و عرش و صدای خنده

چقدر به دنبال پروانه ها دویدن لذت داشت ، وقتی پاهای کوچکم خسته می شد

تو مرا به آغوش می کشیدی ، نوازشم می کردی ، برایم لالایی می خواندی و من در آغوش گرمت

 آرام آرام به خواب می رفتم

چه خواب های قشنگی می دیدم ،  خواب سجده ی ملائک بر من ...

وقتی که بیدار می شدم باز من بودم لبخند های عاشقانه ی تو و عشق بازی هایمان ...

چه روزهایی که دست در دست فرشتگان قدم می زدیم و او برایم از تو می گفت .

یک روز وقتی بیدار شدم و سر از سینه ات بر داشتم احساس عجیبی داشتم

سر برگرداندم ، چشم های فرشتگان پر از اشک بود ...

ولی تو مثل همیشه لبخند زدی و در حالی که نوازشم می کردی گفتی :

عزیزترین مخلوقم ، زیباترینم ! می خواهم راهی سرزمینی دیگرت کنم

اما همچنان با تو و در تو خواهم بود ، همیشه و همه جا

می بینمت و می شنومت ، هر گاه احساس دلتنگی کردی صدایم کن

بدان که من فراموشت نکرده و نمی کنم

خدایم !

اعتراف می کنم از همان لحظه چیزی شبیه ترس قلب کوچکم را لرزاند

نمی دانستنم کجا ، ولی رفتم ...

***

امروز ۲۰ سال از آن روزها می گذرد

آمده ام بگویم ۲۰ سال است که من هستم ، روی زمین ، بدون فرشته ها ...

هنوز هم میدوم ، نه دنبال پروانه ها که دنبال دلم

دیگر وقتی خسته می شوم کسی نیست در آغوشم کشد و نوازشم کند

دیگر با اشک به خواب می روم

دیگر جای لالایی های تو را صدای گریه هایم گرفته است

دیگر نه خواب سجده ی ملائک که خواب آشفته می بینم

دیگر جای لبخند با بغض های عاشقانه ام با تو عشق بازی می کنم

همان دست هایی که زمانی در دست فرشتگان بود اکنون دست شیطان را در دست گرفته و به دنبالش

می دود

آری خدایم

من فراموش کردم که تو همیشه با من و در منی ، فراموش کردم که می بینی و می شنوی ام

فراموش کردم صدایت کنم ، فراموش کردم که تو هیچ گاه فراموشم نکرده و نمی کنی

آری خداوند

من تو را از یاد بردم و این چه حقیقت تلخیست ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مهر1389ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط گمنام  | 

 

مهربانی را اگر قسمت کنیم

من یقین دارم به ما هم می رسد

آدمی گر ایستد بر بام عشق

دست هایش تا خدا هم می رسد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 شهریور1389ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط گمنام  | 

 

رمضان ،  ماه عشق بازی با خدا ...

 

                                                    

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مرداد1389ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط گمنام  | 

حرف های نگفتنی

حرف هایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هر کسی

به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد .

و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن

و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بکَنم و دفتر را پاره کنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم

و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت ...

                                                                            " دکتر شریعتی "

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 تیر1389ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط گمنام  | 

دست نوشته ها ...

سلام بر تو ای مظهر عشق و منشأ پاكی

با كدامين نام بخوانمت كه زيباترين نام ها نام های توست .

وقتی كه از تو می نويسم قلبم عاشقانه می تپد و قلم با شوق نامت را روی قلب سپيد كاغذ

 حك می كند .

خدايم !  محتاجانه به سويت آمدم تا مشتاقانه در آغوشم كشی

با بغضی كهنه و چشمانی اشكبار نگاه عاشقانه و لبخند مهربانت را از خودت گدايی می كنم

كوله بارم را آورده ام تا سياهی هايش را تبديل به نور و مهربانی كنی

خداوندم !  به دست هايت عاجزانه نيازمندم

دلم برای دست هايی كه در شكم مادر صورتم می كرد

برای دست هايی كه آغوشم می گرفت

برای دست هايی كه وقتی كه هنوز راه رفتن نمی دانستم ، می افتادم

از زمين بلندم می كرد

برای دست هايی كه مهربانانه اشك های كودكی ام را پاك می كرد

برای دستهايی كه هميشه چون حصاری مطمئن دورم حلقه شده بود

برای دست هايی كه هميشه نوازشم می كرد

                                                                                تنگ شده ...

خدای وجودم !  هنوز هم دست هايت را سايبان وجودم كن و محكم در آغوشت نگه دار

آخر خدايم !  من بی تو بودن را نياموخته ام ...

خدايم !  تو خدای منی و تنها كسی كه وجودم تحت اختيار اوست ، درست است آنگونه

كه می خواستی نبودم اما عزيز دلم !  دوستت دارم و می پرستمت !

خدايم !  من از خود فرار كرده و به سوی تو گريخته ام . اين من چون زنجيری سنگين

مانع پروازم در آغوش گرم و پر مهر تو می شود ، پس به مهربانيت قسم

اين من را از من بگير و تبديل به " تو ام " كن .

خدای تنهايم !  من اين من را تاب نمی آورم ...

ای‌حاكم مطلق !  من مال تو و بنده و مملوك تو ام پس بر من تسلط ياب و بر روح و دلم

حكم بران ، روح مرا تسخير كن و پادشاه شهر غريب و غمگين دلم باش .

خدايم ! به عزتت قسم لحظه ای از پيش من مرو كه اين چنين تحملی را در فطرتم ننهادی ...

خدايم !

                                   با من بمان

                                                                  تا هميشه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط گمنام  | 

اعتراف

سلام بر تو ای نزدیک ترین دور ...

حالت را نمی پرسم ، چرا که اعمالمان خود گویاست

آمدم اعتراف کنم :

اعتراف به این که سال ها ، در نبودن تو نو که هیچ ،

                                                                              کهنه تر هم می شوند ...

که هر سال تنها تر از سال قبل آمدنت را انتظار می کشیم ...

که این بهار پیر ، فقط به شوق دیدن توست که سبز می پوشد و منتظرانه دعا می خواند ...

که در غم نبودنت فصل دلمان همیشه پاییز است ...

که در دید و بازدید عزیزان همواره جای عزیزترین کسمان خالیست ...

که هر سال با شوقی سرشار از تصور آمدنت منتظرانه در انتظار سال جدید 

و باز نبودنت

                       و باز غم ...

و اعتراف به این که هر  لحظه ی  نبودنت را ،

                                                                        سال ها  پیر می شویم ...

 

اعتراف می کنم که دلتنگم ...

 

 

 

                         

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 فروردین1389ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط گمنام  | 

سوال .... ؟

 

سلام

یه سلام گرم و صمیمی مثل دلای مهربون دوستایی که تو این

مدت تنهام نذاشتن

انشاالله که هر روزتون بهتر و پر بارتر از دیروز باشه

این آپ در مورد یه سواله که لطف کنید بعد از خوندنش

اول خوب فکر کنید بعد جواب بدید :

 

" بزرگترین تجربه ای که در طول زندگیتون

 

بدست اوردید چیه و چه درسی ازش گرفتید ؟ "

 

منتظر جوابتون هستم

یا علی مدد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 بهمن1388ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط گمنام  | 

...

ای قبله ی آمال من ای مقصد عالی

دنبال توام با همه ی بی پر و بالی

 

عمری است که نزد تو به امید جوابی

بگرفته تمام سخنم لحن سوالی

 

گر حال من عاشق دلداده بپرسی

ای خوب !  به جز دوری تو نیست ملالی

 

قومی به وصال تو رسیدند و من اینجا

خو کرده دلم با کری و کوری و لالی

 

با فکر و خیال تو فقط می گذرد عمر

ای کاش به پایان رسد این عمر خیالی

 

گفتند دو روز است غم و محنت دنیا

هر لحظه ولی می گذرد بی تو چو سالی

 

هر بار که وا می کنم این سفره ی دل را

مانده است به هر گوشه ی آن جای تو خالی

 

امروز بیا تا بدهم جان به وصالت

فردا که دهم جان ز غمت نیست مجالی

 

دیری است که از چشمه ی رخ می گذرد اشک

تا کی گذرت افتد از این سمت و حوالی ...

 

                                                                                           " حسن بیاتانی " 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط گمنام  | 

 ....

سکوت می کنم

ولی نبودت در عظمت سکوت هم نمی گنجد

بغض می کنم

در حرف های باد کرده در گلویم جای نمی گیرد

گریه می کنم

اشک جاری ام هم غم از دلم نمی شوید

تنها می مانم ...

 

          

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط گمنام  | 

عذر خواهی

 

سلام به دوستای گلم

انشاالله هر جا که هستین به لطف خدا سالم و سلامت باشید

طاعات و عباداتتون قبول باشه

واسه تاخیر تو آپ کردن واقعا شرمندم ، آخه مامانبزرگ و بابابزرگم حالشون خوب نیست

خواهشا واسه همه ی مریضا دعا کنید

کمتر وقت می کنم بیام نت ولی با این حال میشه گفت به وب همتون سر زدم اما نتونستم نظر بدم

بازم معذرت میخوام

انشاالله فرصت کردم آپ می کنم

 

                                                                 " خیلی دوستون دارم "

                                                                                                                                           " التماس دعا "

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط گمنام  | 

بخوان ...

 

بخوان ما را كه می ‌گويد كه تو خواندن نمی ‌دانی؟

تو بگشا لب ، تو غير از ما، خدای ديگری داری؟

رها كن غير ما را... آشتی كن با خدای خود .تو غير از ما

چه می ‌جويی؟

تو با هر كس به جز با ما، چه می ‌گويی؟

و تو بی من چه داری؟ هيچ!

بگو با من چه كم داری عزيزم، هيچ!!

هزاران كهكشان و كوه و دريا را .... و خورشيد و گياه و

 نور و هستی را...

برای جلوه ی خود آفريدم من

ولی وقتی تو را من آفريدم بر خودم احسنت می ‌گفتم

تويی زيباتر از خورشيد زيبايم... تويی والاترين مهمان

دنيايم

كه دنيا، چيزی چون تو را، كم داشت... تو ای محبوب‌تر

مهمان دنيايم

نمی ‌خوانی چرا ما را؟؟... مگر آيا كسی هم با خدايش

قهر می گردد؟

هزاران توبه‌ات را گرچه بشكستی.... ببينم، من تو را

از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختيت خواندی مرا....اما به روز شاديت،

يك لحظه هم يادم نمی ‌كردی

به رويت بنده من، هيچ آوردم؟.... كه می ‌ترساندت

از من؟

رها كن آن خدای دور... آ‌ن نامهربان معبود.... آن مخلوق

خود را...اين منم پروردگار مهربانت، خالقت

اينك صدايم كن مرا

با قطره اشكی به پيش آور دو دست خالی خود را ...

با زبان بسته‌ات كاری ندارم

ليك غوغای دل بشكسته‌ات را من شنيدم

غريب اين زمين خاكيم.... آيا عزيزم، حاجتی داری؟

تو ای از ما كنون برگشته‌ای، اما...كلام آشتی را

تو نمی ‌دانی؟

ببينم، چشم‌های خيست آيا، گفته‌ای دارند؟

بخوان ما را... بگردان قبله‌ات را سوی ما ... اينك وضويی

كن

خجالت می ‌كشی از من... بگو، جز من، كس ديگر

نمی فهمد

به نجوايی صدايم كن ...بدان آغوش من باز است

برای درك آغوشم شروع كن...

يك قدم با تو .... تمام گام‌های مانده‌اش، با من ...

                                                       

                                                                                                   منبع :وبلاگ مه نگار

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط گمنام  | 

 

گنه کردی بیا می بخشمت ، گفتم که غفارم

تو با خود دشمنی کردی ولی من دوستت دارم

اگر من با تو بد بودم تو را دعوت نمی کردم

گشودم در که برگردی ببینی لطف بسیارم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط گمنام  | 

درد و دل ...

سلام بر تو ای دلتنگ تر از آسمان ...

آنقدر در کوچه های بی کسی تنها مانده ام که دیگر جز اشک ندارم .

اینجا تاریک است ...

                   اینجا دور است ...

                                   من اینجا اسیرم ...

اینجا دست های سردی مدت هاست که گرمای دستانت را به انتظار نشسته اند .

اینجا دلی سوخته تو را می خواهد .

اینجا تنی خسته آغوشت را نیازمند است .

اینجا سکوتی سنگین تو را فریاد می زند .

اینجا روحی دردمند تو را می طلبد .

اینجا غریبی غمگین تو را می گرید .

اینجا چشمانی غمبار تو را می بارند .

اینجا احساسی زخمی تو را محتاج است .

اینجا من منتظر توام ... !

 

ای روشن تر از آفتاب !

من در غم یخ بسته ام ، در غریبی می سوزم ، در تنهایی می کاهم و در اندوه بی تو بودن

دست و پا می زنم .

من قدم به قدم این فاصله ها را اشک می ریزم

ثانیه به ثانیه ی این دوری را با صدای بلند می گریم

غریبی لحظه های این جدایی را بغض می کنم

و به عظمت تمام بی تو بودن ها سکوت می کنم ...

دیگر تو که می دانی غم غریبی و تنهایی با دل چه می کند ... !

چقدر دلتنگم   چقدر دورم  و چقدر خسته ام !

دست هایم همیشه منتظر ، چشم هایم همیشه ملتمس و قلبم همیشه ملتهب است ...

بیا و روح کبودم را تو مرهم باش .     من اینجا تنهایم !

 

اینجا تاریک است ...

                   اینجا دور است ...

                                   من اینجا اسیرم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط گمنام  | 

 از خدا پرسیدم ...

 

روزی از روزها برای تماشای طلوع خورشید زودتر از معمول از خواب

بیدار شدم

وه ! زیبایی آفرینش خداوند خارج از دایره توصیف بود .

همانطور که نگاه می کردم خدا را به خاطر آفرینش آن همه زیبایی

می ستودم . ناگهان در آن حال حضور پروردگار را در قلبم احساس

کردم .

از من پرسید : " دلباخته ام هستی ؟ "

پاسخ دادم : " بلی ، تو صاحب اختیار من هستی . "

سپس پرسید : " اگر نقص عضو داشتی باز دلباخته ام می شدی؟ "

از این سوال مبهوت شدم . نگاهی به دست ها ، پاها و سایر اندام های

بدنم انداختم و حسرت خوردم که اگر این اعضا را نداشتم چه کارها که

قادر به انجامشان نبودم .

پاسخ دادم: " خدایا در آن حال وضعیت دشواری داشتم اما همچنان

 دلباخته ات می شدم . "

دوباره خدا سوال کرد : " اگر نابینا بودی باز پدیده های مخلوق مرا

 ستایش می کردی ؟ "

چگونه می توانستم چیزی را بدون دیدن تحسین کنم ؟!

ناگهان به یاد هزاران نابینایی افتادم که در سرتاسر جهان خدا را دوست

دارند و مخلوقاتش را تحسین می کنند .

سپس به خدا گفتم : " تصورش برایم دشوار است ، اما همچنان

دلباخته ات می شدم . "

خدا پرسید : " اگر ناشنوا بودی آیا باز هم به کلامم گوش می سپردی ؟ "

چگونه می توانستم کر باشم و سخن ها را بشنوم ؟! دریافتم که

شنیدن کلام حق الزاما با گوش جسم نیست بلکه با گوش جان

صورت می پذیرد .

پاسخ گفتم : " بسیار دشوار بود اما همچنان به کلام تو گوش می سپردم ."

سپس خدا سوال کرد : " اگر لال بودی باز ذکر مرا بر زبان جاری

می ساختی ؟ "

چگونه می توانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گویم ؟!

در آن حال بر من روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب و جان

صورت می گیرد و گفتار ما در آن نقشی ندارد و عبادت خداوند همیشه با

صوت و صدا صورت نمی گیرد . هنگامی ستمی بر ما روا می گردد

خدا را با الفاظ  فکر و اندیشه مان می خوانیم .

پاسخ گفتم : " اگر چه نبودن صوت صدا دشوار بود ، اما خدایا همچنان

ذکر تو را می گفتم . "

خدا از من پرسید : " آیا حقیقتا مرا دوست داری ؟ "

با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم : " بلی ، تو را دوست

 دارم که حقیقت مطلقی و یگانه و احدی . "

با خود اندیشیدم به خدا پاسخی به حق دادم اما ...

خدا پرسید : " پس چرا گناه می کنی ؟ "

پاسخ گفتم : " چون انسانم و بری از خطا نیستم . "

خدا گفت : " پس چرا در هنگام راحتی و آسایش از من دور و دورتر

می شوی ، اما در هنگامه ی مشکلات به سراغ من می آیی ؟ "

هیچ پاسخی نداشتم که بگویم . تنها پاسخم اشک بود .

خدا ادامه داد : " پس چرا فقط در خلوتگاه مرا می ستایی ؟

چرا تنها در لحظات نیایش مرا می جویی ؟

چرا خودخواهانه از من حاجت می طلبی ؟

چرا چون طلبکاران خواسته هایت را می خواهی ؟

تنها پاسخم باران اشک بود که پهنای صورتم را پوشانده بود .

سپس گفت : " چرا از من شرمساری ؟

چرا حس تعلق را در خود نمی گسترانی ؟

چرا در اوج گرفتاری نزد دیگران عاجزانه گریه می کنی ، در حالی که

 شانه های من آماده ی پذیرش تو هستند ؟

چرا در زمانی که وقت نماز و عبادت معین ساختم ، عذر و بهانه

می تراشی ؟

سعی کردم پاسخی بگویم اما جوابی برای گفتن نداشتم .

" زندگی بزرگترین موهبت من به بندگان است . این موهبت را تباه

نکنید . به شما تفکرعطا کردم که مرا بجویید و بشناسید و بپرستید اما شما

بندگان همچنان از آن روی گردانید .

کلامم را بر شما آشکار ساختم اما از گنج پر گوهر کلامم هیچ بهره ای

نبردید . با شما صحبت کردم اما گوش ندادید . درهای رحمتم را به شما

نشان دادم اما چشم هایتان قادر به دیدن آن نبودند . پیامبرانی برایتان

فرستادم اما شما بدون توجه آن ها را از خود راندید .

نیازها و حاجت های شما را شندیدم و به یکایک آن ها پاسخ گفتم .

آیا به راستی مرا دوست دارید ؟

توان پاسخ گفتن نداشتم . چگونه می توانستم پاسخ دهم ؟!

بی اندازه شرمسار شده بودم . دیگر هیچ عذری نداشتم . چه می توانستم

 بگویم ؟!

در حالی که با تمام وجودم گریه می کردم واشک صورتم را پوشانده بود

سوال کردم :

"بار الها ! مرا ببخش ، از تو طلب عفو دارم ،  من بنده ی قدرناشناس

و خطاکار تو هستم "

خداوند فرمود : " ای بنده ! من رحمانم و خطای خطاکاران را می بخشم"

پرسیدم : " خدایا با این همه خطاکاری چرا باز مرا می بخشی و

دوستم می داری ؟ "

خدا گفت : " چون تو مخلوقم هستی ، پس هیچ گاه تو را رها نمی کنم .

هنگامی که تو گریه می کنی به تو رحم می کنم و رنج هایت را

درک می کنم .

وقتی که شاد و مسرور هستی وجد تو را می فهمم .

وقتی افسرده می شوی به تو دلگرمی می دهم .

وقتی شکست می خوری تو را یاری می دهم تا بلند شوی .

وقتی خسته هستی کمکت می کنم .

بدان که تا آخرین روز حیاتت با تو هستم و دوستت دارم . "

هیچ گاه آن چنان جانکاه گریه نکرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود ، اما

چگونه بود که یکمرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش یافتم ؟

چگونه می توانستم از خداوند آن قدر غافل باشم ؟

از خدا پرسیدم : " چقدر مرا دوست داری ؟ "

خدا فرمود : " به آن میزان که خارج از ادراک توست . "

و آنجا بود که خدا را با تمام وجودم ستایش کردم و ثنا گفتم .

                                                                                     

                                                                                          منبع : اینترت

 

    

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط گمنام  | 

شهادت یاس کبود ...

 

داد و فریاد و آتش و دود

                                           دری سوخته و میخ و سینه ای کبود

پهلویی شکسته ، بازویی سیاه و صورتی نیلی

                                           ضرب تازیانه ، دردی عمیق و سوزش سیلی

دست هایی بسته و گردن و حلقه ی طناب

                                           دل کودکانی شد از این غم کباب

چرخش چرخ فلک ، بازی روزگار

                                           ناله در شب ، نیایش ، پروردگار

بستری کنج خانه ،  کسی بستری

                                           نگاهی پر از حسرت ، باریدن همسری

شب و غربت و غسل با اشک غم

                                           زانو و لرزشش ، راه با قد خم

بغض و اشک و آه و یاس کبود

                                           علی ماند و خانه و زهرایی که دیگر نبود ...

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط گمنام  | 

سال نو مبارک

سلام به دوستای مهربونم

امیدوارم که همیشه دلاتون سبز و روحتون بهاری باشه

جالبه که هر فصلی زیبایی های خودش رو داره

فصل ها درسته که ساکتن ، اما همین سکوتشون پر از رمز و راز ...

فصل بهار فصل عشق بازی خدا  با مخلوقاتشه ، اینجوری که لباس سبز تن زمین می کنه

و اونو برامون تزیین می کنه . گلای قشنگ ، سبز شدن دوباره ی درختا ، حتی روییدن گیاهای

خودرویی که واسه کاشتنشون هیچ زحمتی نکشیدیم و تازه زیبایی طبیعت رو چند برابر

می کنن و ...

از طرفی آسمون رو با ابرای قشنگ زینت میده تا بارون بباره

خلاصه این که خدا همه ی مخلوقاتش رو تزیین و اونا رو بسیج می کنه تا فصل زیبای بهار رو

به ما تبریک بگن

که بگه بنده های عزیزم

                                               خیلی دوستون دارم ...

البته این یه فقط یه چشمه از ابراز علاقه کردن خدا  به بنده هاشه

اگه می خواین بدونید که خدا چقدر بنده هاش رو دوست داره و چقدر بهشون ابراز علاقه کرده

یه سری به کتاب پر از عشق و علم قرآن بزنید ، اونوقت خودتون قضاوت کنید

این آیه متن بالا رو ثابت می کنه و این نوشته ها تنها بخش کوچیکی از تفسیرشه :

او خدایی است که همه ی موجودات زمین را برای شما خلق کرد ، و پس از آن به خلقت

آسمان ها نظر گماشت و هفت آسمان را بر فراز یکدیگر برافراشت واو به همه چیز داناست .

                                                                           

                                                                                    "آیه ی ۲۹ سوره ی بقره"

اینم یه آیه ی دیگه از ابراز علاقه کردن هاش :

و چون بندگان من (از دوری و نزدیکی) من از تو پرسند ، (بدانند که) من به آنها نزدیکم ، هر گاه

کسی مرا خواند دعای او را اجابت کنم . پس باید دعوت مرا (و پیغمبران مرا) بپذیرند و به من

بگروند ، باشد که (به سعادت) راه یابند .

                                                                                     "آیه ی ۱۸۶ سوره ی بقره"

راستی که خدا خیلی مهربونه ، کاش قدرشو بیشتر بدونیم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط گمنام  | 

آسمان وقف نگاهت گل من

مانده ام چشم به راهت گل من

هر کجا هستی و باشی گویم

که خدا پشت و پناهت گل من...

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط گمنام  | 

روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران

 

                      تا از دلم بشویی غم های روزگاران...

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط گمنام  | 

درد و دل...

چه کسی می داند تا پایان این جاده ی بی عبور چقدر راه باقی است...؟

چه کسی می داند تن ترک خورده ی کویر کی به بارش باران، جان دوباره می گیرد...؟

چه کسی می داند درخت پیر بیابان در حسرت جوانه زدن چه کشید...؟

چه کسی می داند پنجره ی خاک گرفته کی مهتاب را به خانه دعوت می کند...؟

چه کسی می داند چشمان معصوم کودک سالخورده چقدر بارید تا سرانجام به خواب رفت...؟

چه کسی می داند در سنگینی سکوت شبگرد خسته ی شهر چه بغض غمگینی نهان

 است...؟

چه کسی می داند در خلوت من و ماه و آسمان چه می گذرد...؟

 ...

آه ای شب تاریک!

کی خیال روشن شدن داری؟

ای خورشید قهر کرده از شب!

کی خیال تابیدن داری؟

تو ای ماه پنهان شده پشت ابر!

کی قصد خودنمایی داری؟

کی...؟

+ نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1387ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط گمنام  | 

یا رب...

 

گفتمش یا رب دلی پر درد دارم

                     بگفتا سینه ای پر مهر دارم

بگفتم یا رب اینجا من غریبم

                     بگفتا وصل را از تو نگیرم

بگفتم ای امان از بی کسی ها

                     بگفتا من کست هستم عزیزا

بگفتم پس منو امید بر تو

                     بگفتا باز این آغوش بر تو...

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط گمنام  | 

درد و دل

 

انتظار...

خسته سر بر شانه های شب می گذارم و به آسمان

 خیره می شوم، بغض می کنم، آه که ماه درخشنده چقدر

 غریبانه پشت ابر سیاه و کدر نشسته است

 ستارگان چه ملتمسانه نگاه پر انتظارشان را به ابر

 می دوزند

دلم برای ماه تنگ شده است...

دلم با یاد معصومانه درخشیدنش می سوزد

چقدر دلم می خواهد از نردبانی از جنس نور تا آسمان

 بالا روم و با دستان پر از نیازم ابر را کنار بزنم و بگویم :

 

 ای ماه من!

                                                         دوستت دارم...

بگویم آن قدر بتاب که شب هادیگر تاریک نباشند

 آه که شب چقدر مظلومانه حسرت روشن شدن دارد !

ای ماه من !

گاه صدای گریه های پر از سوزت دل ستارگان را

 آتش می زند، اما آخر ای زیبای هر چه هست و نیست !ْ   

 اینجا آسمان آن قدر از زمین دور است که

صدای هق هقت بین زوزه ی گرگ ها گم می شود...

بدون تو و نور تو اینجا همیشه تاریک است

 آه که شب گرد های سرگشته چقدر محتاجانه

 فانوس به دست می گردند، ای ماه من!

 به کفش های پاره و گلی شان نگاه کردی؟

آخ که چه شب هایی به دنبال ذره ای از نورت با همان

کفش های پاره شان دویدند و با دستانی دراز شده از نیاز

و حلقه ی اشک در چشمان پر از التماسشان صدایت

زدند...

چه فریادهای پر بغضی که دل خسته ی شب را

شکستند...

چه ناله های غم انگیزی که به دست باد سپردند تا به تو

 برساند...

چه اشک هایی که قطرات باران را خجل ساختند...

چه سوز دل هایی که آتش را شرمنده کردند...

چه نگاه های منتظرانه ای که ملتمسانه به ابر دوختند...

چه دعا هایی که شب تا صبح شدنش آمین گفت...

و ماه همچنان پشت ابر...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط گمنام  | 

دست نوشته ها...

 

زمینی بود و آسمانی،خاکی بود و ابری،

و خداوند انسان را آفرید...

انسان آفریده شد از خاکی حقیر با ذاتی فقیر

انسان هایی عروسکی

 

و خداوند عروسک هایش را دوست داشت...

 

روزها گذشت...

و هر چه انسان ها بزرگ تر می شدند انسانیت کوچک تر

 می شد

و آنها انسان بودند و آدم نبودند

انسان هایی عروسکی

 

و خداوند عروسک هایش را دوست داشت...

 

و خداوند محبت را آفرید

ولی آنها دل نداشتند تا محبت کنند آخر آنها عروسک بودند

 

و خداوند عروسک هایش را دوست داشت...

 

به همین دلیل به آنها خیلی محبت می کرد

اما آنها زبانی برای تقدیر و  تشکر نداشتند،داشتند و نمی گفتند

آخر آنها عروسک بودند

 

و خداوند عروسک هایش را دوست داشت...

 

او هر روز حرفهایی قشنگ و عاشقانه در گوش عروسک هایش

زمزمه می کرد

اما آنها گوشی برای شنیدن نداشتند،داشتند و نمی شنیدند

آخر آنها عروسک بودند

 

و خداوند عروسک هایش را دوست داشت...

 

هر روز عمیق ترین و پر شوق ترین نگاه ها را به چشم های

عروسک هایش می ریخت

اما آنها چشمی برای دیدن نداشتند،داشتند و نمی دیدند

آخر آنها عروسک بودند

 

و خداوند عروسک هایش را دوست داشت...

 

همیشه فضا را به دل انگیز ترین عطرها معطر می ساخت

اما عروسک ها بینی ای برای بو کشیدن نداشتند،

داشتند و حس نمی کردند آخر آنها عروسک بودند

 

و خداوند عروسک هایش را دوست داشت...

 

او همیشه زیباترین ها و بهترین ها را به عروسک هایش

هدیه می داد

اما عروسک ها دستی برای گرفتن نداشتند،

داشتند و نمی گرفتند آخر آنها عروسک بودند

 

و خداوند عروسک هایش را دوست داشت...

 

آری...

 

ما دنیای پاک و معطر معنویات را رها کرده و به دنیای سیاه

و بد بوی مادیات دل بستیم سیاهی ای که از تیرگی تمام

رنگارنگی های دنیا به وجود آمده بود

رنگ هایی چون ثروت،چون شهوت،چون...

ما خود را به غفلت آلوده کردیم تا راحت تر بتوانیم صدای

بلند و رسای حق را نشنیده بگیریم

آری،ما در لجنزار دنیا گرفتار شده ایم

لجنزاری که حاصل خودخواهی های ما انسان های

عروسکی است...

 

و خداوند هنوز هم عروسک هایش را دوست

دارد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط گمنام  | 

 شعر...

زیر پلکت سایبانم می دهی؟

سوختم آیا پناهم می دهی؟

آتشی افتاده بر جان دلم

قطره آبی بر لبانم می دهی؟

میهمان جان جانان گر شوم

میزبانی را نشانم می دهی؟

تا بیاسایم دمی در پای عشق

زیر چترت سایه بانم می دهی؟

ای جواب پرسش بی پاسخم

عشق را آیا نشانم می دهی؟

زیر باران نگاهت مرده ام

مرده ام آیا تو جانم می دهی؟

من گدای کوی دیدار تو ام

رخصت دیدار آنم می دهی؟

من همان دلداده ی دیوانه ام

یک دل بس مهربانم می دهی؟

بی تو من یک تل پر از خاکسترم

مرده ام روح و روانم می دهی؟

گر به کوی دوستی مهمان شوم

میزبانی را نشانم می دهی؟

تشنه ی مهر و محبت های تو

شادکامی،تو امانم می دهی؟

سفره ی عشق تو را گم کرده ام

از تو می خواهم تو خوانم می دهی؟

گر سخن از عاشقی آید میان

عشق بازی را نشانم می دهی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط گمنام  | 

درد و دل...

اینجا آسمان تقسیم بندی شده است به طوری که سهم هر کس از آسمان فقط به اندازه ی

حیاط خانشان است...

اینجا برای شنیدن صدای پرندگان باید به کنار قفسشان رفت...

اینجا دیوارها پر از دردند...

اینجا بال پروانه ها زخمی است...

اینجا دل آدم ها شکسته است...

اینجا همه فقط عاشق خودشان هستند...

اینجا غنچه ها اشتیاقی برای باز شدن ندارند...

اینجا دل شکستن یک نوع بازی است...

اینجا دیار غم است و سرزمین فریاد...

ای رها از هر گونه اسارت!

بیا و دل بند کشیده به گناه ما را آزاد کن

بیا و ما را از ظلمت شب نجات بده ،آخر اینجا همیشه شب است

خورشید سالهاست که با دلهای یخی مان قهر کرده

بیا و ما را با شور و حرارت آشتی بده

بیا و به دل سیاهمان رنگی از خدا بزن تا سراپا نور شویم

بیا و دستهایمان را با مهر، لبهایمان را با لبخند و دلهایمان را با عشق آشتی بده

سالهاست که دلهای ترک خورده ای به انتظار آمدنت نشستند و شکستند

اما تو باز هم نیامدی...

شاید این جمعه بیاید...

                            شاید...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط گمنام  |